حوادث رکنا:پیرمرد روی شیب تپه بلاتکلیف ایستاده، نه میتواند تنهایی بالا برود و نه برگردد پایین. زن میانسال به پسری جوان امر میکند: «برو دست بابا را بگیر.» و بعد ناگهان چیزی یادش میافتد و تقریباً فریاد میکشد: «نه نگیری، دستکش دستش نیست.» پیرمرد چشمغره میرود و نهیب میزند: «ای بابا به جهنم، ولم کنید دیگر. بیا دستم را بگیر کمرم خشک شد.» پسر آخرسر یک جوری که هم هوای پدربزرگش را داشته باشد و هم دل مادر را راضی کند، از روی آستین کت، دست مرد را میگیرد و کمکش میکند بالا برود. پشت سرشان زن با یک قابلمه بزرگ و یکسری خرت و پرت دیگر از شیب کم تپه فضای سبز کنار اتوبان بالا میرود. اولین نقطهای که میرسند بساط را پهن میکنند؛ درست مثل خیلیهای دیگر که در تعطیلات دو روزه عید فطر بالاخره دلشان رضا داده قرنطینه را بشکنند و حال و هوایی عوض کنند. تعدادشان هم کم نیست.